تبلیغات
 دنیای کوچک من
هر روز صبح در جنگل اهویی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیری تندتر بدود تا طعمه او نگردد.
وشیری که میداند باید از آهویی تندتر بدود تا گرسنه نماند...
مهم نیست که شیر باشی یا آهو
با طلوع هر افتاب با تمام توان اماده ی دویدن باش...

تاریخ : جمعه 11 دی 1394 | 01:34 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرتون؟؟؟
در نهایت منم مهاجرت کردم به اینجا:))

تاریخ : یکشنبه 25 تیر 1396 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
امید هست با ریاضی82 بقیه اختصاصیا55 یه خراب شده ای دندون بیارم یعنی؟؟عمومی ها هم با اینکه نقطه قوتم هستن اعصاب بررسی شونو ندارم.اگه یه حافظ کل قرآن بیارن شاااااید بتونه یه چند تا از دینی های ما رو جواب بده:/عربی هم سخت بود مخصوصا متنش.ادبیات وزبان هم آسون بودن فقط ریدینگ اولی زبان خیلی سخت نبود؟؟؟جایزه ی اصفهانی سال رو هم باید بدن به من چون حیفم اومد توی عمومی نزده بذارم همشو زدم:/البته استرس نگیرین من تعداد غلطام معمولا بالاس.
ولی در هر صورت آزادییییییییییی
چ خبر دوستان؟؟شما چ کردید؟؟
+عمومی هارو هم حساب کردم.ادبیات62 لعنتی یه سال انقدر جون کندم براش که ای شه.عربی وای عربی78.باورتون میشه تا حساب کردم زدم زیر گریه؟؟بعد یه سال موندن درصدم از پارسالم باید کمتر بشه آخه؟؟زبان73 که درک نمی کنم چرا من تو این دو سال همش درصدام بالای 80هس بعد کنکورو خراب می کنم؟؟درسته نمیخوندمش ولی یه عمر جون کندمش براش از بچگی لعنتی4تا غلطام از ریدینگ اولیه بود که گفتم سخته.اه.ولی دیگه اعصاب ندارم برم سراغ دینی ببینم چه گندی زدم توی بالاترین درصد پارسالم.فقط بعد نتایج فکر کنم دچار افسردگی شدم.هی میگم نکنه اشتباه وارد کرده باشم نکنه یه گندی زده باشم نکنه بقیه اونقدر خوب داده باشن که من رتبم بد شه.درصدامو توی تخمین رتبه گذاشتم 94 شد 100-200و95 شد700-800 کاش مثه94 بشه.شباهتش خداییش بیشتر بود به94 فیزیک دوتاش سخت بود ریاضی و زیستش در یه حد بود شیمی اونا یه ذره سخت تر بود ولی در عوض عمومی های ما خیلی سخت تر بود.مشاورم میگه احتمالا بین500-600میشی.نمیدونم چیمیشه فقط هی آهنگ غمگین میذارمو میزنم زیر گریه.روانی شدم اصلا اه کاش بررسیشون نمی کردم...

تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 09:11 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
هیچوقت فکر نمی کردم به جایی برسم که بتونم یه هفته تمام خودمو تو خونه حبس کنم.بیرون رفتنم فقط هفته ای یه بار برای مشاوره شده.همین.هرچند خل شدنو که داشتم:))وضعم جوری شده که تا میرسیم به اتوبان مامی جان میگه دخترم رسیدیم اتوبان هرچقدر دلت میخواد خل بازی دربیار:))اونجاس که یه آهنگ فوق شاد میذارمو صدای ضبط ماشینو تا ته زیاد می کنم و خودم با فریاد آهنگو همراهی می کنم;)و زیر پل ها کلمو میارم بیرونو جیییییغ می کشم تا خودمو خالی کنم.احساساتم دقیقه ای عوض میشه.ولی الان عالیم.شاد شاد و پر انرژی.دیگه نه به رتبه فکر می کنم نه به رشته و فقط میخوام از زمان حالم لذت ببرم.چقدر این تصمیم آرومم کرده.
امروز مدرسه ی کنار خونمون آزمون وردوی نمونه دولتی برگزار میکرد.حدود 8صبح بود که گفت داوطلبان گرامی...بقیشو نشنیدم.فقط چند لحظه قلبم ایستاد.خیلی یهویی گفتن.یهو استرس بدنمو گرفت.ولی خوب به استرس غلبه کردم.هیچ چیز دیگه کاری نیست...
خلاصه.من خوبم.همه چی خوبه.ولی به دعاتون نیاز دارم.دعام کنین 20سال دیگه با لبخند به اتفاقات این چند ماه نگاه کنم و از تقدیری که داشتم،حالا هرچی هم که باشه،لذت ببرم:))

تاریخ : جمعه 9 تیر 1396 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
کاش بگذره این روزا...فقط خستم...همین...
تاریخ : سه شنبه 6 تیر 1396 | 03:21 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
تاریخ : شنبه 16 بهمن 1395 | 09:07 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
این مدت داغون بودم.حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم.حتی حوصله ی وبلاگمو.به خاطر همین چند روز عدم انتشار زدم.البته دلیل اصلیش این بود که اگه میخواستم بنویسم باید همش از غمو غصه هام می نوشتم.منم از اینکه هی آه و ناله کنم بدم میاد.پس ناراحت نباشین از دستم دوستای گلم.هر موقع ببندم حالم که خوب شه بازم میام.بعد این چند سال وب نویسی یگه اصلا نمیتونم ازش دل بکنم.
تو پست قبلم نوشتم از شیطونیام.ولی امسال انگار عوض شدم.حرف زدن یادم رفته.صبح تا شب با کل خانواده شاید 10تاجمله هم کمتر حرف میزنم.البتهاین مدت خیلی داغون بودم.خیلی مشکلا پیش اومد و منو داشت له میکرد.دیشبم اصلا نخوابیدم.به خاطر معده دردی که میدونم قطعا عصبیه.معدم تیر می کشید و همه خواب بودنو منم از درد سرمو کردم تو بالشتو گریهکردم تا صدام بلند نشه.کلی با خودم فکر و خیال کردم.دیدم من این موندنو خودم انتخاب کردم.باید پاش وایسم.دیدم این روزا رو بایذ بگذرونم.حالا با خودمه لذت ببرم ازشون یا با غصه فقط حالمو خراب کنم.صبح رفتم بیرون.چند روز بود از خونه نزده بودم بیرون.رفتم پارک.کلی پیاده روی کردم.رفتم سوپر مارکتو کلی چیزای خوشمزه برای خودم خریدم.فروشنده هه بهم گفت تو چرا مدرسه نیستی الان؟منم مظلومانه گفتم بچه مدرسه ای نیستم.اونم
گفت دروغ میگی و نوم نهمه از تو قیافش بزرگترهدیگه بعد کلی قسم باور کرد من بچه مدرسه ای نیستم.بیبی فیسی هم عالمی داره.خدااین موردو برای سالهای آینده و پیریم هم نگه دارهخلاصه هندزفری به گوش کلی پیاده روی کردمو کلی آهنگای شاد گوش دادم.الانم خوبم.یعنی عالیم.اونقدر که میتونم تا ته دنیا بدوم.به درک که کلی مشکل درسی و غیر درسی دارم.مهم اینه که خوبم.مرسی خدای خوبم.مهم نیست که امروز بعد چند ماهی که اصلا دروغ نگفتم یه دروغ شاخدار به یه غریبه گفتم.شایدم خدا خودش راهشو انداخت جلوم تا این دروغو بگم.مهم اینه که از گفتنش کلی انرژی گرفتم.در این مورد هم لطفا سرزنشم نکنید توبه میکنم حالا
بریم که داشته باشیم یه روزه خوبو پر هیجانو

تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
تاریخ : چهارشنبه 24 آذر 1395 | 08:40 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
امروز تولدمه.اولین تولد بدون قلی.بیستمین تولدمون.نگین تو که تازه 19سالت شده.همون موقع که با هم به دنیا اومدیم هم حسابه ها.و قلی که نیست الان.من اینجا اون مشهد.سخته کسی بیشترین نبودش4روز باشه اونم چون با مدرسشون رفته بود اردوی شیراز،حالا دو ماه نبینیش.هرچند پس فردا اینجاس.ولی خوب تولد یه چیزه دیگس.یادم میاد بچگی هامونو.اصلا من کی انقدر صبور  شدم؟؟دبستان که بودیم اون موقع مدارس گردشی بود و همیشه پسرا صبحی بودن و دخترا بعد از ظهری.همیشه اول مهر کلی حرص میخوردم که چرا اون باید زودتر بره.نامردیه آخه.همیشه هم روز اول کلی مشق بهش می گفتن اونوقت به ما هیچی و منم حرص میخوردم که چرا خانوم معلم قلی بهش مشق میگه ولی خانوم معلم ما نمیگه.حالا یکسال تفاوت و منه صبور...
همش با خودم فکر می کنم که نکنه روزمرگی ها و جدایی هامون باعث بشه جوری از هم دور بشیم که سال تا سال هم به یاد هم نیفتیم.اتفاقا آهنگ یه روی میاد احسان خواجه امیری هم تو ذهنم پلی میشه.همونجور که میگه که یادت نیاد تولد من چند پاییزه...بعد با خودم فکر می کنم نکنه یه روزی یادش بره...ولی تهش به این نتیجه میرسم هرچقدرم خنگ باشه تولد خودش که یادش نمیره دیگه.قل داشتن یه حس خاصه.یکی باشه که بچگیات باهاش شروع شه.بیشترین خاطرات بچگیت با اون باشه.هر کی ازت بپرسه بچه چندمی نتونی درست بگی.مثلا از من میپرسن مجبورم بگم تقریبا سومی.بعد با دهن باز نگاهم می کنن و باید توضیح بدم یه قلی دارم5دقیقه ازم بزرگتره.بعد تازه یه سریاشون میگن چرا انقدر کار دکتره طول کشید خوب.منم در حالی که میخوام مغزشونو بپاچونم رو زمین میگم عزیزم بچس هزار تا سیمو لوله بش وصله توپ والیبال نیست که اینو در بیاری قلش بدی بره بعدیه رو سریع در بیاری.تازه سر این5دقیقه کلی با قلی مشکل داشته باشی.چون اون معتقده ازت بزرگتره و حق داره بهت زور بگه.حکومت دیکتاتوریه لامصب.با تموم این وجود حتی اگه روزی هزار بار بزنین تو سر و کله هم عاشقش میشی.همیشه بحث داشتیم که یکیمون اضافیه.من میگم مامی اینا دختر میخواستن تو اضافی بودی.اونم بگه من زودتر اومدم پس تو اضافی بودی.بعد دوباره هی کل کل رو باهش ادامه بدی و این کار هر روزت باشه.قلی داشتن چیزه بدیه ولی خوبه. نفهمیدین.اشکال نداره باید قلی داشته باشین تا بفهمین حرف منو.


حوصله ی وبو نداشتم.گفتم مگه برای کسی هم مهمه که من کجام زندم اصلا.دیشب دوباره اومدم عدم انتشارو بزنم که کامنت لیمو رو دیدم.دیدم نه هرچی فکر می کنم نمیتونم از خونم و از دوستای خوبم دست بکشم.از لیمو،دختر کوچولوی بزرگه دوست داشتنی که در عین بزرگونه نوشتن صداقته بچگانش موج میزنه،از پردیسک که صدای لطیف و نازش هیچ جوره به لحن داش مشتی مآبانش نمیخوره،فاطی ترکه با لهجه ی خوشگلو دوست داشتنیش،فاطمهtasnim که همیشه به عنوان آدم بزرگه و آدم عاقله دونستمش،مائده که خواهر کوچیکه بود،مریم بانو(دلژین) خانوم دکتره خوشکله بی ریا،پریای گل که گاهی حس میکنی لحنش انقدر آتیشیه که باهاش مخالفت کنی یه انبر برمیداره تک تک دندوناتو میکنه و منو همش یاده اون خانوم دکتره توی ساختمان پزشکان میندازه که روپوشش خونی بود همش و صدای جیغ  و داد از مطبش میومد.هرچند دلش قد یه گنجیشکه و فوق العاده مهربونو خواستنیه،دکتر  سیب سبزه با احساس مسئولیتاش و غرغراش که هی میاد گزارش اب و هوا میده بعد من میپرم تو تراس ببینم هوا اونجوریه یا نه بعد میرم وبش به اعتراض و تحصن که آغا قبول نیست ما که نزدیکتونیم پس چرا هوا اونجوری نیست بعد اوشون بگه فلان روز فلان ساعت فلان مقدار هوا اونجوری بود بعد به خودت بگی واقعا که این آقا 2ماهه اومده شهرت حواسش بیشتر از تو به شهرت جمعه،یاسمین زهرا که هی میومد عکس خوشمزه میذاشت بعد من اول(صادقانه حرفمو میگم)یه کم بهش بد و بیراه بگم که چرا این دختر انقدر هنرمنده بعد به خودم بد و بیراه بگم که چرا منم مثه اون هنرمند نیستم،اروشا که منو یاده این مادر روحانیای مسیحیا(1اسمشونو نمیدونم2صرفا منو یاد اون حالت روحانیشون میندازه)که با حوصله ی تموم حرفتو گوش بده و جوابتو بده،(کم کم میرم اونایی که نیستن یا خاموش میخونمشون)،مگهانه عزیز که تو ذهنم از اون دختر شمالی عشقاس و هر وقت میرم وبش میگم به جانه خودم اسمش مرضیس،مریم بانو وب l-lopeکه هی تنبلیم میشه خودمو بهش معرفی کنمو براش کامنت بذارم ولی عاشق نوشتناشم،آقا رضا که کلی ازش امید گرفتم و صرفا خبر داد که رتبش500 و اندی شده و رفت ونیومد،یاسمن که تو اکسیر بودو دختره جنوبیه ناز که پزشکی شیراز قبول شد،آقا فرزین که5منطقه3دو سال پیش شدنو کلی کمکم کردن،و خیلیایه دیگه هر چند میدونم خیلی از افرادی که گفتم اصلا نمیدونن که من ازشون نوشتم ولی من اینا روبرای دل خودم نوشتم...خواستم بگم همتونو دوست دارم،از ته دلم میخوام یه روز از نزدیک ببینمتون و بپرم بغلتونو جیغ بکشم(این مورد درباره ی آقا رضا و آقا فرزینو جناب سیب سبز صدق نمیکنه آخه زشته قباحت داره).هیچی دیگه همین.بازم طولانی شد.ببخشید.اگه کامنت کم میذارم ببخشید.هم تنبلیم میشه هم چون با گوشیم تو نتم و گوشیم برای بیان و بلاگفا نمیتونه نظر بذاره.ولی میخونمتونو دوستون دارم.

تاریخ : سه شنبه 2 آذر 1395 | 09:20 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

  • paper | ثامن باکس | دانشگاه فسا