تبلیغات
 دنیای کوچک من - 9
سیلااام دوس موسای خودم.تفلد عیدتون موبالک.
اه چه شروع لوسی خودم چندشم شدبریم یه پست طولانی رو شروع کنیم.غر زدین خونتون گردن خودتونه
بگم از این مدت.دروغ چرا دوران خیلی خوبی نبود.یه سرماخوردگی خانوادگی به نوبت گرفتیم که هممونو یه دور راهی بیمارستان کرد.خیلی ویروس بدی بود به قول دکتره که رفتم پیشش فلج کننده بود از اینایی که دو روز به سختی میتونستم از جاش پاشم برم یه چیزی بخورم یا یه جایی گلاب به روتونبه جز این هم خیلی مامان بابام با بری بحث و دعوا داشتن یعنی کلا یکی داشت توی خونه داد میزد.خیلی همین الانشم اوضاع خانواده به هم ریخته.بری دیشب رفت ولایت بابام یکم آرامش زندگی بیشتر شده.نمیخوام از اتفاقای بد بیشتر بگم چون از ناله کردن بدم میاد.
چهارشنبه سوری رفتیم پارک محله پسرا آهنگ گذاشته بودن میرقصیدن.الهی شکر فرهنگ ملت بالا رفته ترقه ناجور نمیزنن فقط یا ترقه کبریتی میزدن یا از اینا که شمع زیرش روشن میکنن میره هوا(اسمشو بلد نیستم شما هم به روم نیارید)ولی بعضی از این پسرا خیلی شنگول میزدن حتی از دور دیدم که گاهی آب شنگولی میخوردننکبتا بعدش سوار ماشین میشدن مثه گاو رانندگی میکردن اگه آدم نمیرفت کنار قشنگ لهش میکردن.بی فرهنگ ها.روز عیدم هر کدوم یه ور بودیم داغون بود اصلا.بعد عصرش رفتیم خونه عمم.فرداش عمم اینا با خاندان و نوادگان اومدن حدود20 نفر آدممنم خواستم برمم سراغ درس ولی سوییت توسط پسرا اشغال شده بود و خونه هم پر سروصدا وهمچنین این گله انسان باید یه چیزی بدی کوفت کنن مامان منم که ازش کم میشه کمتر از دو مدل غذا درست کنه اینه که منه بدبخت عین کوزت درحال جون کندن بودم.هفته دیگه نامزدی همین پسر عممه مامانم هم دید اینا خیلی بی بخارن  به بری گفت آهنگ بذاره اینا برقصن البته بیشتر رقص بختیاری بود.اینا هم بهشون خیلی چسبید دو ساعت تمام قر دادن منم عصبیبودم به شدت که انقدر صدا زیاد بود که نمیشد درس خوند اینا هم تصمیم به رفتن نداشتن.تازه قایمکی شوهر عمم به بابام گفت که بیان خواستگاری من برای داداش همین پسر عمم بابام هم در جا بهش گفت نه(مامانم با بابام داشت ساعت2نصفه شب با بابام حرف میزد که فهمیدمفک کردن توتو خوابه).آخه موندم پسره پررو با چ اعتماد به نفسی میخواسته بیاد خواستگاریم.من دیدم این هی منو که میدید با شرم و حیا سرشو مینداخت پایین لبخند میزد میدونستم یه مرگیشه تا این که بالاخره فهمیدم چه مرگیشه نکبت.انقدر بدم میاد از این فک و فامیل بابام یا بعد200 قرن به زور ازدواج می کنن یا در سن فنچی.حالا این پسر عمم 27 سالشه9سال بزرگ تر از منه بیشعور.حالا چی فک کرده پیش خودش نمیدونم آخه من اصلا این بشر رو جزو آدم حساب نمیکنم.حرصم در اومد آتیش میگیرم بهش فکر که می کنم.داداشش حدود 30 سالشه بعد نامزدش تازه سال اول دانشگاهه.فک کنم منم به افرادی که پیرزنا تو هر عروسی میگن ایشالا بعدی تویی اضافه بشم.
خدا هفته دیگه رو رحم کنه.سه شنبه نامزدی پسر عمم ولایت بابامه.4شنبه عصرش ازساعت7تا11 شب کلاس زیست دوباره فرداش از9صبح تا5عصر زیست.موندم کی درس بخونم آخه؟
به خاطر پست قبلی یکم ناراحتم آخه غیراز یه نفر هیشکدوم از دوستام یه کوچولو دلداریم ندادن.البته خداییش از هیشکسی انتظاری نداشتم به جز یکی که خواهرم میدونستمش خودش میدونه با کیم.خواستم دلخوریمو بگم که تو دلم نمونه.البته واقعا از کسی انتظار نداشتم چیزی بگه بازم تاکید میکنم.با دوستای صمیمی حقیقیم هم قهر کردم هرچند بدم میاد از قهر ولی نیاز داشتم که یکیشون باشه این مدت و یه احوالی ازم بپرسه.بهشون گفتم من دوستم باید در همه حالی باهام باشه نه فقط تو خوشیم.گریه افتادن ولی به نظرم کارم درست بود.الانم هرچی میزنگن جوابشونو نمیدم.کارم اشتباهه به نظرتون؟؟واقعا داغون بودم آخه شب و روزم به گریه گذشت.من توتو هستم که روزی2ساعت آهنگ میزاشت میرقصید حالا تا دوساعت گریه نکنم خوابم نمیبره.البته بدون اونا درست شدم خودم تنهایی.عالیم الان عالی.حس قوی بودن بهم دست داده اصلا
+تراز6300 رتبه منطقه 1700.خاک بر سرت توتو با این رتبت محو شو اصلا.پزشکی بین الملل شهر خودتم نمیاری چه برسه به اون کله نده ها که میخوای.چی بگم بهت آخه؟؟

تاریخ : شنبه 7 فروردین 1395 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات

  • paper | ثامن باکس | دانشگاه فسا