تبلیغات
 دنیای کوچک من - انن
این چند روز که نبودم رفته بودیم خوزستان.پدر شوهر خالم که از چند طرف فامیلمونه فوت کردن و ما هم مجبور شدیم بریم.مراسمشون با این که خودشون اهواز زندگی می کردن ولی توی یکی از شهرستان های اطراف که مزار خانوادگیشون بود گرفتن ما هم اول رفتیم اونجا بعد رفتیم اهواز.
هوا افتضاح گرم بود هم اهواز هم اون شهرستانه ولی اهواز به جز گرما خیلی شرجی بود.تا حالا تجربه نداشتم که این موقع سال بریم اهواز آخه همیشه عیدا میریم که البته 3/5 ساله که نرفتیم.با وجود گرمای زیاد وقتی پام رو توی خوزستان میذارم یه حس خوبی بهم دست میده که دلم میخواد داد بزنم و بگم:آغا جون اینجا واس ماااااااااس
هر کی بهم میرسید می گفت توتو چقدر تپل شدی البته الهی شکر همه گفتن بهتر شدی از اون حالت استخونی در اومدی.خیلی از فک و فامیل هم که خیلی ساله منو ندیده بودن هم گفتن چه بزرگ شدی و قد کشیدی و این حرفا.هیچی دیگه در این مورد کلی ذوقیدم آخه این خانواده محترم من فقط میزنن توی ذوقم.
از اونی هم که فکر می کردم خیلی بیشتر فک و فامیل ازم انتظار دارن.خیلی نگرانم.همش میگم نکنه نشه نکنه بمونم و کم بیارم.نمیدونم چیکار کنم.سرگردونم.امروزم که نتایج میاد.نمیدونم چی میشه.حوصله ندارم هی این فک و فامیل بزنگن ببینن چه کردم.کاش میشد کاری به کارم نداشته باشن
میم دختر داییم رو دیدم.اونم مثل من کنکوری بود امسال ولی با وضعی که روز قبل کنکور به خالم زنگ زدن گفتن میم باید سر کنکور خودکار ببره یا مداد؟؟؟:))دیگه شما خودتون وضعیت رو تصور کنین.خیلی خوش گذشت.شین رو هم دیدم.خدا یا مرسی بابت بودن ولی نبودنش.یه چند تا رمان هم از میم پسر خالم گرفتم.
نگرانم.خیلی...

تاریخ : شنبه 16 مرداد 1395 | 03:45 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات

  • paper | ثامن باکس | دانشگاه فسا