تبلیغات
 دنیای کوچک من - کنکوریسم
یه کم برنامه زندگی با اومدن نتایج به هم ریخته.امروز یه تصمیم می گیریم فردا یه تصمیم دیگه.بری هم این ارتش لعنتی ولش نمی کنه هی امروز و فردا می کنن واسه مرخصی میگه شاید هفته دیگه بدن.اینا چی گیرشون میاد که انقدر بچه های بیچاره رو اذیت می کنن؟؟؟مثلا میخوان مرد بسازن ازشون؟؟مدرسه ها هم که شروع شده مامی باید بره مدرسه اینه که برای سفر مشکل پیدا کردیم.با توجه به این که ثبت نام دانشگاه از وسط هفته دیگس احتمالا  از دوشنبه به بعد بریم.هیچ چی مشخص نیست.
دیشبم رفتیم عروسی پسر عموم.بدک نبود.کاری به حرف دیگران ندارم ولی از نگاهی که ملت به آدم مثل دروغگو نگاه می کنن متنفرم.تو فک و فامیل ما بچه ها کلا اهل درس خوندن نیستن اینه که رتبه 2800 من شاهکاره براشون.و این که من با این رتبه نرم دانشگاه براشون غیر قابل باوره.ملت وقتی رتبمو گفتم و گفتم که نرفتم الکی می گفتن که چرا آخه ولی قشنگ تو چشماشون مشخص بود که فک می کنن من دروغ میگم.من خیلی رو طرز نگاه کردن افراد حساسم و بیشتر از کلمات بد نگاه های بد برام آزار دهندس.نمیدونم ولی سال دیگه بهشون نشون میدم که من کیم و چقدر تو حرفم صادق بودم.نباید بزارم برام مهم باشن.از امروز باید اساسی شروع کنم.عروسی هم توی ولایت بابام بود که تا شهر ما1 ساعتی فاصله داره.آخر شب که اومدیم قلی به شدت سردرد گرفته بود و در راه برگشت من در گوشه ترین محل ماشین قرار گرفتم و اون سرشو گذاشت رو پامو خوابید.خیلی گریه کردم که اگه این بره من تنهایی چیکار کنم.فک نکنین تا قبل الان صبح تا شب در حال قربون صدقه همدیگه بودیما نه همش در حال زدن تو سر و کله هم بودیم و با هم کنار نمی اومدیم.ولی الان که داره میره خیلی دلتنگشم.خیلی.مامی هم در طی عروسی همش در حال گریه برای قلی و بری بود.راستی یکی بیاد توضیح بده چی شده که پس از اعلام قبولی قلی تعداد دخترهایی که به سن قلی بیان و مادرشون به شدت در اطرافمون زیاد شد و همش در حال خوش و بش و فدات شم با ماها بودن.مورد داشتیم طرف مارو میدید راهشو کج می کرد دیروز خودش از کنار مامی و دخترش از کنار من رد نمیشد.چی بگم والا جالب بود برام
دومین فردی که از مجازی به غیر مجازی پیوست برام پردیس بود.دیروز با هم حرف زدیم.بر عکس تصورم که فکر می کردم مثل خودم شلوغ باشه به شدت آروم و ساکت بود.جالب اینه که اونم فکر می کرد من مثه خودش باشم و تصورش اشتباه در اومده بود.پردیس واقعا ساکت و کم حرف بود ویه عشوه خاصی تو صداش بود که آغا من اصلا هلاک شدم.بازم مثل فاطمه 90 درصد من حرف زدم.یه وختایی هم اون حرف میزد انقدر آروم صحبت می کرد که من وسطش نه از روی قصد حرف می زدم.عزیزان توجه کنید که اگه این افتخار نصیبتون شد با من هم کلام شدین تصوراتتون راجع بع من به هم نریزه.من یکم صدام حالت جیغ مانند داره.خیلی هم شلوغم و همش دارم میحرفم.خلاصه اگه تا اینجاش شخصیت آرومی از من سراغ دارین باید بگم که به جز در محیط فک و فامیلی که عموما منو آروم و مهربون و مغرور!!! میدونن در بقیه محیط ها به شدت شلوغ و پر سر و صدام.همچین آدمی عستم درکل

تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | 10:13 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات

  • paper | ثامن باکس | دانشگاه فسا