تبلیغات
 دنیای کوچک من - مشهد نامه
خوب ما دیروز عصر رسیدیم ولایت خودمون.سفر مشهد با وجود این که  1/5 دوز بیشتر نموندیم ولی خوش گذشت.قلی رو هم جا گذاشتیمو اومدیم.دانشگاهشونم رفتیم.خوب بود.در مقایسه با دانشگاه شهر خودمون به نظرم فضای دانشگاه ما خوشگل تره ولی دانشکده های اونا یه کم نوسازتره.به نظرم دانشگاه اونا از دانشگاه ما یکم بزرگتر بود البته باید اینو در نظر بگیریم که دانشگاه مشهد همه رشته هارو داره ولی دانشگاه ما خیلیا رو نداره چون دانشگاه صنعتیمون اونا رو داره.در هر حال من دانشگاه خودمونو بیشتر دوست دارم.دانشگاهشون خیلی پیچ در پیچ بود ولی دانشگاه ما همه جا سرراسته.خوابگاهشونم خیلی خوب و با امکاناته.همخوابگاهیاش هم سه تا تهرانی هستن لوس تر و بی عرضه تر از قلی ما.ولی خوبن ویکیشون هم بچه یکی از مقامات دولتی بوده که طرف رو با گارد آوردن خوابگاه حالا ما فقط موندیم این بشر چجوری میخواد سر کنه ولی در کل سه تاشون خیلی آدم حسابین.شهر مشهد هم خوبه ولی شهر ما بزرگترهواقعا حوصله ی زندگی توی مشهد رو ندارم خیلی شلوغه تازه الان که ما رفتین از خلوت ترین زمان هاش بود شهر ما خداییش یه آرامش خاص و خوبی داره.ولی من مردم خراسان رو خیلی خیلی بیشتر از همشهریامون دوست دارم.برعکس همشهری های ما که خشک و رو اعصابن خیلی مهربون و مهمون دوستن.مثلا توی آدرس دادن چنان دقیق و خوب آدرس میدادن و حتی خودشون مسیر رو با ماشین جلوی ما می رفتن و بعد که مسیرشون از ما جدا میشد اطلاعات کامل میدادن ولی همشهریای ما اصولا خودشونو برای دیگران اذیت نمی کنن و البته در غلط آدرس دادن هم که معروفن ولی شهر ما خوشگلتره.بری رو هم آوردیم خونه فعلا.من که گفتم این لوسه کافیه میکروب بهش سلام کنه سریع مریض میشه این هی چند روز آخر تماس گرفتیم هی ما رو پیچوندن گفتن این سر کلاسه تا تهش به زور فهمیدیم که بچه بیمارستان بستریه.خلاصه یه سر رفتیم بیرجند پیشش ولی نذاشتن باهامون بیاد و قرار شد برگشتنی مرخصش کنن.قضیه بیماریش هم از اونجا شروع شد که این دو هفته پیش سرماخورد ولی گفتن تا انجام رژه31شهریور نمیذارن برن بیمارستان اینه که ریه هاش عفونت کرد.ما هم حدود 1شب رفتیم دنبالش پادگان خداییش خیلی سرد بود.و اونا خاموشیشون9شبه بعد4صبح باید بیدار شن.و تصور کنین ساعت 1شب چند تاشونو بیدار کرده بودن اوردن بیرون پادگان آشغالای روی زمینو جمع کنن!!!خیلی دلمون براشون سوخت تازه بری میگه اونا رو مرتب برای مراقب و رژه نصف شب چندین ساعت راه می بردن و حتی نمیتونستن بشینن چون زمین پر عقرب و رتیل و چیزای دیگه بود خوب آخه پادگانشون وسط بیابونه و با خود بیرجند25کیلومتر فاصله داره.واقعا اذیتشون می کنن.بگذریم.این مدت مامی همش در حال گریه بود چه به خاطر بری چه به خاطر قلی.خسته شدم.دیشب با گریه بهش گفتم بس کنه.من آرامش میخوام.تو مادرمی به جای اینکه به من آرامش بدی من همش باید زور بزنم تا آرومت کنم.من شرایطم همچینم خوب نیست.باز قلی یه رشته خوب یه دانشگاه خوب اورد و الان خیالش راحته من خرابن که هیچی نشدم.درسته که رتبه اون از من بیشتر بود ولی در هر حال اون داره بهترین رشته ریاضی رو مشهد میخونه و من هیچی.اگه به گریه باشه باید برای من که هیچی نشدم گریه کنی تا اون.خلاصه از دیشب تا حالا خیلی خوب شده.
راستی توی کارنامه سبز داداشم تموم رشته های بعد از قبولیشو میاورده.کسی نمیدونه چجوری میشه انتقالش داد به مثلا دانشگاه شهر خودمون؟؟؟
درسارو هم حسابی دارم میخونم.اونجا که بودیم شوهر خاله از سختیاش گفت.خونه شوهرخاله(مجرد بود اون موقع)مشهد بود و دانشگاه اهواز قبول شد.زمان جنگ قبول شدن و اونموقع خوابگاه نبود و مجبور میشدن با چند تا از همکلاسیاشون توی اتاق بخوابن و کتاباشون بالشتشون باشه.یا مثلا تنهاراهی که میتونستن از مشهد بیان اهواز قطارهایی بوده که رزمنده ها رو جابهجا میکرده و جای نشستن نداشنم و این مسیر رو باید کف قطار می نشستن.خیلی چیزا گفتن.از خیلی سختیای قبل کنکورشئن گفتن.و منفکر کردم که بزرگترین سختی هایه من در برابر اونا هیچه.یه کم خجالت کشیدم.آره ما الان نگاه می کنیم که آره طرف پزشکه متخصصه با فلان مقام ها و مرفه ترین زندگی ولی اون سختیارو نمیبینیم.
حرم هم خوب بود.عالی در اصل.ولی یه چیزایی اذیتممیکرد.مثلا اینکه چهار بار اختار حجاب گرفتم که آقایون بهم گفتن با این که فقط یه ذره موهام بیرون بود اونم به خاطر این که چادر داشتمو هی لیز میخورد وکلی وسیله توی دستم بود و نمیتونستم بکشم جلو شال رو.اگه یه خانم بهم تذکر میاد مشکلی نبود ولی مشکلم اینه که مگه نگاه به نامحرم گناه نیست پس چرا ائن آقایون که کلی هم ادعای دین داشتن موهای دخترارو چک می کردن که آیا بیرونه یا نه؟آخرش که خواستیم بیایم بیرون کرمم گرفت ازشون بپرسم اینو و هی شالمو دادم عقب ولی از شانسم باباهی و قلی اومدن و نشد.از خالمم پرسیدم اینو گفت نمیدونم.یه جا هم خاله ازم پرسید که نماز صبح بیدار میشی بخونی؟؟منم در حالی که یادم نمیومد آخرین بار اصلا کی نماز خوندم گفتم نه.یعنی واقعا انقدر مهمه؟؟من خیلی چیزای دین برام مهمه که اونا راحت ازش رد میشن.ترجیح میدم همینجوری بمونم تا مثل اونا از دین فقط نماز و روزشو ببینم.
خیلی خیلی طولانی شد.به عنوان خاره برای خودم نوشتم.اگه خسته شدید شرمنده.متنم هم به گمانم پر غلط املاییه.حس ویرایش نیست.


تاریخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 | 05:57 ب.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات

  • paper | ثامن باکس | دانشگاه فسا