تبلیغات
 دنیای کوچک من - زندگی رویایی
این مدت داغون بودم.حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم.حتی حوصله ی وبلاگمو.به خاطر همین چند روز عدم انتشار زدم.البته دلیل اصلیش این بود که اگه میخواستم بنویسم باید همش از غمو غصه هام می نوشتم.منم از اینکه هی آه و ناله کنم بدم میاد.پس ناراحت نباشین از دستم دوستای گلم.هر موقع ببندم حالم که خوب شه بازم میام.بعد این چند سال وب نویسی یگه اصلا نمیتونم ازش دل بکنم.
تو پست قبلم نوشتم از شیطونیام.ولی امسال انگار عوض شدم.حرف زدن یادم رفته.صبح تا شب با کل خانواده شاید 10تاجمله هم کمتر حرف میزنم.البتهاین مدت خیلی داغون بودم.خیلی مشکلا پیش اومد و منو داشت له میکرد.دیشبم اصلا نخوابیدم.به خاطر معده دردی که میدونم قطعا عصبیه.معدم تیر می کشید و همه خواب بودنو منم از درد سرمو کردم تو بالشتو گریهکردم تا صدام بلند نشه.کلی با خودم فکر و خیال کردم.دیدم من این موندنو خودم انتخاب کردم.باید پاش وایسم.دیدم این روزا رو بایذ بگذرونم.حالا با خودمه لذت ببرم ازشون یا با غصه فقط حالمو خراب کنم.صبح رفتم بیرون.چند روز بود از خونه نزده بودم بیرون.رفتم پارک.کلی پیاده روی کردم.رفتم سوپر مارکتو کلی چیزای خوشمزه برای خودم خریدم.فروشنده هه بهم گفت تو چرا مدرسه نیستی الان؟منم مظلومانه گفتم بچه مدرسه ای نیستم.اونم
گفت دروغ میگی و نوم نهمه از تو قیافش بزرگترهدیگه بعد کلی قسم باور کرد من بچه مدرسه ای نیستم.بیبی فیسی هم عالمی داره.خدااین موردو برای سالهای آینده و پیریم هم نگه دارهخلاصه هندزفری به گوش کلی پیاده روی کردمو کلی آهنگای شاد گوش دادم.الانم خوبم.یعنی عالیم.اونقدر که میتونم تا ته دنیا بدوم.به درک که کلی مشکل درسی و غیر درسی دارم.مهم اینه که خوبم.مرسی خدای خوبم.مهم نیست که امروز بعد چند ماهی که اصلا دروغ نگفتم یه دروغ شاخدار به یه غریبه گفتم.شایدم خدا خودش راهشو انداخت جلوم تا این دروغو بگم.مهم اینه که از گفتنش کلی انرژی گرفتم.در این مورد هم لطفا سرزنشم نکنید توبه میکنم حالا
بریم که داشته باشیم یه روزه خوبو پر هیجانو

تاریخ : یکشنبه 19 دی 1395 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : t 24 | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • paper | ثامن باکس | دانشگاه فسا